فصل بهار زندگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

برای اثبات خیلی چیزها خیلی دیر شده دیگه. یعنی اگر قرار بود ثابت بشه تا حالا شده بود و اگرم قرار نیست تا قیامت هم تلاش کنیم اتفاقی نمی افته

بگذریم ...

اون روزایی که خانواده از چپ و راست گیر داده بودن که باید ازدواج کنی رو یادت هست اصلا عین خیالم نبود اومدم به تو گفتم تو هم کلی نصیحت کردی که آره حق با اوناس ولی باز هم عین خیالم نبود. چون میدونستم وقتی یه نفر همه چیزشو میاره توی یه رابطه، وقتی باهاش دست میدی، وقتی خودشو در اختیارت میزاره، وقتی وارد خصوصی ترین جاهای زندگیش میکندت، وقتی پیشت میخنده و گریه میکنه، وقتی بهت اعتماد میکنه یعنی چی. میدونستم معنی تک خوری توی یه رابطه غیر از خیانت نیست. خدا رو شکر که همه چیز رو به راه شد. ولی من به خیلی بیشتر از اینها هم فکر کرده بودم.

الان شاید دوست داشته باشی اون رابطه ادامه پیدا کنه یعنی انگار کنیم که هیچ اتفاقی نیفتاده و همه چیز دوباره بره سر جای خودش برای تو نمیدونم ولی برای من همه چیز تموم شد یعنی  از همون بعد از ظهر آخرین باری که دیدمت و برام آرزوی خوشبختی کردی همه چیز تموم شد. توی همون مسیر از کتابخونه تا خونه که سرم گیج رفت و چشمام سیاه شد تموم شد. توی همون احساس ویران شدن اون شب. همون سیلی ای که توی صورت خواهرزاده ام زدم وقتی میخواست بغلش کنم، توی کلافگی توی سر در گمی توی بلاتکلیفی توی همه اون احساس های بد همه چیز تموم شد.

یه روز فکر می کردم اگه ادامه ندم به تو و به رابطمون خیانت کردم امروز هم فکر میکنم اگه ادامه بدم. پس اگر اون روز کسی تونست تصمیم ام رو عوض کنه امروزم می تونه.

بهتره همه خوبی ها و بدی های اون چند سال رو بزاریم توی ویترین و به آینده فکر کنیم و گه گاهی توی فشارهای زندگی برگردیم و بهش نگاه کنیم. برای من اون رابطه هویت و آیینه ای هست که میتونم توش همه چیز خودم رو ببینم

میتونم ببینم که چقدر میتونم توی یه جاهایی ضعیف باشم

چقدر یه موقع هایی آدم خوبی ام

چقدر میتونم دوست داشته باشم

چقدر میتونم توبه کنم و بشکنم

چقدر با خودم صادقم

چقدر صادق بودن با طرفم خوبه

ابنکه از صداقت رد شم و قلبم رو برای یه نفر دیگه عریان کنم لذت بخشه

اینکه منتظر کسی باشی و کسی منتظرت باشه چقدر خوبه

اینکه یکی توی اتوبوس اونجوری نگات کنه چقدر بهت احساس های خوب میده

اینکه سر رو شونه یعنی چی

اینکه شب با یاد کسی بخوابی صبح با خوابش بیدار بشی اینکه بهت بگه منم همینطور و تو وانمود کنی که راضی نشدی و مجبور بشه بگه دوستت دارم حتی با نفس و خیلی آروم. اینکه وقتی میگی میخوام موهاتو ببینم بگه صبر کن بعد بره توی اون اتاق و قشنگش کنه و برگرده و بگه هنوزم میخوایی بگی آره و اون آروم اونا رو به نمایش بزاره. اینکه بعد از یه روز طوفانی وقتی فکر میکنی ازت به ستوه اومده بیاد و بحکم بغلت کنه و رهات نکنه

تو رو نمی دونم ولی من میتونم بقیه عمرم رو با مرور کردن همین ها سر کنم. اصلا از سرم هم زیادیه این همه خاطره خوب. برای من همین ها کفایت میکنه برای تا آخر عمر. کفایت میکنه برای راضی نشدن به خیانت. میتونم به پشت گرمی همین ها بی خیال پشت سرم بشم.

و میتونم بگم خداحافظ رفیق... 

[ پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392 ] [ 13:16 ] [ ali ]
رفتی بی خداحافظی
[ شنبه هشتم تیر 1392 ] [ 15:56 ] [ sanam ]
خودت که هیچ
حتی شوهرت معشوق من است.

[ دوشنبه سوم تیر 1392 ] [ 14:56 ] [ ali ]
اولین شب جمعه مبارک باشه.

[ جمعه سی و یکم خرداد 1392 ] [ 0:15 ] [ ali ]
یادت باشد
دلت که شکست ، سرت را بگیری بالا ، تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش .
حواست باشد
دل شکسته ، گوشه‌هاش تیز است .
مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین ،
مبادا که فراموش کنی روزی شادیش ، آرزویت بود ،

فقط صبور باش و ساکت ..

[ دوشنبه بیستم خرداد 1392 ] [ 19:48 ] [ ali ]

[ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ] [ 18:30 ] [ ali ]
ای وای 

تصور میکردم خوشحال ترین انسان روی زمین خواهم بود امشب ولی دروغ چرا غمگین ترینم و خراب ترین و تنها ترین و ناامید ترین و شکسته ترین و خردترین.

ای کاش میشد به چیزی پناه برد از این همه عذاب. از این همه فریاد. 

هر چه گشتم نفهمیدم جنس این خرابی چیست. خانه اش کجاست حرف حسابش چیست برای چی سراغ من آمده. 

با خودم میگویم اینکه خیلی خوب است آرزویت مگر غیر این بود که شادی اش را ببینی خوشبختی اش را ببینی پایانی بر تلخی هایش پیدا شود پس این حال چیست؟ این حس لگدمال شدن برای چیست؟ این حس باختن؟

نمیفهممش. ولی میدانم باید خوشحال باشم. نه اینکه مثل امروز که رو به رویت فیلم بازی کردم نه باید واقعا خوشحال باشم. 

ولی خوب چگونه میشود آخر. تو را دیگر که ندارم. خوشحال باشم!!! سهمم را از دنیا سپردم به دیگری خوشحال باشم!!! اصلا تو نباشی و خوشی باشد. مگر خوشی غیر از تو بود.

چگونه فریاد بزنم که های مردم دنیا میفهمید چه شده امشب دیگر محبوبم برایم نیست. 

صنمم، محبوبم، عزیزم، امیدم برای همیشه رفت. رفتن را دارم میفهمم. درد را دارم میفهمم. 

صنم آن حرفهای خوب همه اش دروغ بود آن که گفتم تو برایم مهمی آنکه گفتم اگر خوشبخت باشی من هم خوشحالم آنکه گفتم روحت برای من چسمت برای هر که او خواست. همه اش دروغ بود امشب فهمیدم.

من برای بدون تو بودن زیادی ضعیفم. زیادی کمم. 

وای از  بعد آخرین بار دیدنت وای از تا خانه رسیدنم وای از تصویر هایی که یکی یکی مرور شد وای از خاطراتی که جلوی چشمانم رژه رفت. 

ای کاش میشد خودم را به باده خراب کنم امشب. ای کاش دیگر نیودم بعد از این. ای کاش همه چیز تمام میشد بعد از تو. بعد از تو را میخواهم چه کار.


[ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ] [ 2:20 ] [ ali ]
دعا کن داره اتفاقای خوب می افته.

1392/03/16     22:52:12

[ جمعه هفدهم خرداد 1392 ] [ 2:13 ] [ ali ]

פـیـف ..

هَـر بـآر میـפֿـوآهَــم بـﮧ سَمتَتــــــــــــ بیـآیـَـــم ..

یـآבم مـی اُفتَـــב ڪـﮧ ..

" בل ـتَنـــگـی " ..

بَهـآنـﮧ ﮮ ِ פֿـوبـی بَــرآﮮ ِ تكــرآر ِ یكـــ اِشتبــآه نیـωـتـــ .. .

 

روزت مبارک مرد خوب زندگیم

[ چهارشنبه یکم خرداد 1392 ] [ 9:55 ] [ sanam ]
غربت ِ سنـــگینی دارد
درد  ِ نبـــودن ها

و نفســــهای دوری
و َطپشهـــای پی در پی
در عطــش  ِ عشـــق و دوســـتی

وزن سنـــــگینــی دارد
گـــریه
وقـــتی میــــبارد از درد
از غـــم و فاصــــله ها

ومحــــال ست شـــاید ،
نقش بندد یک لبخــــند
از دل خاطــــره ها ....
.
.

[ سه شنبه دهم مرداد 1391 ] [ 16:14 ] [ sanam ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب